
ای گوهر ظاهر شده از قلب دو دریا
شاهین نشسته به سر شانه ی طاها
ای شیر، که جنگاوریت رفته به حیدر
ای ماه که نازک دلیت رفته به زهرا
ای نیمه ی گمگشته ماه رمضان ها
در روشنی ماه، تمامت شده پیدا
از روز ازل نور تو در عرش خدا بود
تا سیر بیایند ملائک به تماشا
آیینه ی ذاتی تو و معبود صفاتی
گشتند به دور قد و بالای تو اسما
سلطان کرم نیست مگر نام تو، آخر
در کوچه فقیری است کجا پس بزند در
هوای بزم کریمانه ی نگاه شما
دوباره سائلتان را کشیده است اینجا
چه خوب می شد اگر نخل چشمتان امشب
برای سفره ی افطارمان دهد خرما
در آستین شما دست فضل حضرت حق
و بر زبان شما معجز بیان خدا
اگر رسد به سراب تو می شود سیراب
هر آنکه تشنه برون آید از دل دریا
قسم به مهر لب روزه دارتان عمریست
که مُهر مِهر شما خورده روی سینه ی ما
کجاست یوسف صدّیق، تا خودش بیند
خداست مشتری حُسن یوسف زهرا
دل برادرت آقا اگر چه خواهری است
دل کبوتری تو عجیب مادری است
در خانه ی تو غیر کرامت مقیم نیست
اینجا به غیر دست تو دستی رحیم نیست
تو سفره دار هر شب شهر مدینه ای
جز تو کسی که لایق لفظ کریم نیست
از بس که داشت دست شما روح عاطفه
شد باورم که کودکی اینجا یتیم نیست
جز سر زدن به خانه ی دلخستگان شهر
کاری برای هر سحرت، ای نسیم نیست
اینجا که نیست گنبد و گلدسته ای بگو
جایی برای پر زدن یا کریم نیست
داغ ضریح و مرقد خاکیت، ای غریب
امروزی است غربت عهد قدیم نیست
با این همه غریبی و دلتنگی ات بگو
جایی برای اینکه فدایت شویم نیست؟
مدرّسی که ادب هم بُوَد مودّب او
نشسته هر چه پیمبر به پای مکتب او
به گرد پای صعودم نمیرسی جبرییل
اگر کبوتر جانم شود مقرّب او
تمام عمر، شده نام او مخاطب من
چه خوب می شد اگر می شدم مقرّب او
چه راکبی که فلک هم ندیده مانندش
چه راکبی که رسول خداست مرکب او
مسیر خانه ی شان چند کوچه بند آید
برای خواندن قرآن چو وا شود لب او
فقط نه اهل زمین دل سپرده اش هستند
که عرشیان خدا کشته مرده اش هستند
صدای شر شر باران شعر می آید
کسی دوباره به ایوان شعر می آید
غزل، قصیده، نمیدانم، این که در راه است
چقدر ساده به دیوان شعر می آید
زبان روزه پیاده نزول فرموده
خبر دهید که مهمان شعر می آید
همیشه در وسط قحطی از دل دریا
به یاریم به بیابان شعر می آید
غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم
دو وزن تازه به اوزان شعر می آید
کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت
اگر نظر بنماید کریم اهل البیت
این گونه اگر مست ترین مست جهانم
شور حسن ابن علی افتاده به جانم
جا نیست بنوشم، به سرم باده بریزید
تا غرق شراب آیه ی تطهیر بخوانم
در مأذنه ی میکده افزوده ای امشب
یک «اشهد اَنّ الحسنی» هم به اذانم
افتادم ازآن رویِ پر از نور، به سجده
بند آمد از آن زلفِ پر از تاب، زبانم
خوب است پدر! با تو یتیمی، اگر امشب
با دست کریمت بدهی لقمه ی نانم
ای ساقی افلاک که خاکی است مزارش
ای صاحب صحنی که شراب است غبارش
جان می تپد از خوبی یاری که گرفتیم
آقای کریم است نگاری که گرفتیم
پاکیزه شد آیینه ی محراب سحرها
رفته غم آن گرد و غباری که گرفتیم
از ثانیه تا ثانیه اش عطر بهشت است
با این همه احساس بهاری که گرفتیم
دیدند قلم کاریتان را به دل ما
زیباست خط و نقش و نگاری که گرفتیم
نذر نفس گرم شما بود، دو نان از -
نانوای خیابان کناری که گرفتیم
با لقمه ای از سفره ی تان تا به همیشه
سیریم از این دار و نداری که گرفتیم
گفتند اذان وقت غزل خوانی من شد
افطار طربناک لبم نام حسن شد
در ساحل زیبای دو دریاست ظهورت
ای هر دو جهان مست تو و ساغر نورت
افطارِ علی بوسه ای از جام دو چشمت
کوثر سر ذوق آمده از مستی و شورت
با پای پیاده نرو ای قبله! تو بنشین
تا کعبه سراسیمه بیاید به حضورت
در کوچه، دلِ مرده ی من منتظر توست
تا زنده شود رقص کنان، وقت عبورت
از دست تو نان داشت عجب عطر عجیبی
این شعله ی عشق است مگر زیر تنورت
چون لوح و قلم مستم و صد بار نوشتم:
دیوانه ی آقای جوانان بهشتم
